تبليغاتX
دلنوشته های من

دلنوشته های من

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

درتصویر چه میبینیت

 

در این تصویر به جز خط‌های عمودی سفید و مشکی، چه تصویری را مشاهده می‌کنید؟

 

 
 

 

برای مشاهده تصویر پنهان در این مطلب می‌توانید از مانیتور

 

چند قدم فاصله بگیرید حالا به ما بگویید در این تصویر چه مشاهده کردید؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 13:41  توسط مهدی شهمرادی   | 

اسم واقعی افراد سرشناس!

 
کمال الملک —–> محمد غفاری
مارک تواین —–> ساموئل لنگهورن کلمنس
میرزاده عشقی —–> سید محمدرضا کردستانی
سیمین بهبهانی —–> سیمین خلیلی
امیر کبیر —–> تقی فراهانی
ذبیح الله منصوری —–> ذبیح الله حکیم الهی دشتی
م. امید —–> مهدی اخوان ثالث
شهریار —–> محمدحسین بهجت تبریزی
حافظ —–> شمس الدین محمد شیرازی
چارلی چاپلین —–> سِر چارلز اسپنسر چاپلین
پروین اعتصامی —–> رخشنده اعتصامی
صائب تبریزی —–> میرزا محمد علی
سلمان فارسی —–> روزبه
ستارخان —–> ستار قره‌داغی
میرداماد —–> میر برهان‌الدین محمدباقر استرآبادی
باقرخان —–> باقر تبریزی
نسیم شمال —–> سید اشرف‌الدین گیلانی
جبار باغچه بان —–> میرزا جبار عسگرزاده
بدیع الزمان فروزانفر —–> محمدحسین بشرویه‏ای
چه گوارا —–> ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا
سعدی —–> مُصلِح الدین مُشرف بن عَبدُالله
عزیز نسین —–> مَحمَت نُصرَت
آتا تورک —–> مصطفی کمال پاشا
ولتر —–> فرانسوا ماری آروئ
بودا —–> سیدارتا گوتما
بیل کلینتون —–> ویلیام جفرسون بلایت سوم
سیمون بولیوار —–> سیمون لوسی ارنستین ماری
پله —–> ادسون آرانتس دوناسیمنتو
نیما یوشیج —–> علی اسفندیاری
افلاطون —–> آریستو کلس

گلاب آدینه —–> گلاب مستعان
شیرین بینا —–> شیرین صدق گویا
مادر ترزا —–> آگنس گوک بژازین
بزرگ علوی —–> مجتبی علوی
نادره —–> حمیده خیر آبادی
تیتو —–> جوزپ بروز
ثریا قاسمی —–> مولود ملاقاسم
جان وین —–> ماریون موریسون
ایرج راد —–> اکبر حسنی راد
سیروس گرجستانی —–> علی اکبر محمدزاده گرجستانی
استالین —–> یوسف ویساریونوویچ ژوگاشویلی
سولات سار —–> پل پوت
فروزان —–> پروین خیر بخش
گوهر مراد —–> غلامحسین ساعدی
ر . اعتمادی —–> رجبعلی اعتمادی
م .. الف . به آذین —–> محمود اعتمادزاد
ملکه الیزابت —–> الیزابت الکساندرا مری ویندسور
ایرج —–> حسین خواجه امیری
پرویز یاحقی —–> پرویز صدیقی پارسی
 
ابوعمار —–> یاسر عرفات
ماکسیم گورکی —–> آلکسی ماکسیموویچ پِشکوف
ملک الشعرا —–> محمدتقی بهار
آریل شارون —–> آریل ساموئل مشرایبر
عبدالکریم سروش —–> حسین حاج فرج الله دبّاغ
کیتارو —–> ماسانورى تاکاهاشى
تروتسکی —–> لو داویدوویچ برونشتاین
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/16ساعت 15:35  توسط مهدی شهمرادی   | 

عکس های باور نکردنی از دختر 22ساله ای که با لباس عروس و بخاطر خیانت خودکشی می کند!!

 
دختری که 4سال با پسری دوست بود و منتظر ازدواج با پسر مورد
 
علاقه اش بود، ناگهان متوجه می شود که پسر به او خیانت کرده و
 
با دختر دیگری در ارتباط است. پس از مدتی پسر خیانتکار با دختر دیگری
 
ازدواج می کند! بنابراین دختر بخت برگشته تصمیم می گیرد که روز ازدواج
 
پسر، لباس عروس پوشیده و خود را بکشد!! اما خوشبختانه مامورین موفق
 
به نجات دادن او می شوند:
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/16ساعت 15:26  توسط مهدی شهمرادی   | 

سلام دوباره

 

سلام خدمت کلیه دوستان عزیز من بعد از

 

 مدتها دوری دوباره برگشتم امیدوارم بتونم

 

زود به زود بیام پیشتون

 

ztvg9kwb3l0vhv0z8s6p.jpg

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/11ساعت 13:3  توسط مهدی شهمرادی   | 

از همه کس فراریه

 

هیچکس نفهمید تو دلم چه دردیه..

زیاد یا کم غصه های این دل چه جوریه..

 درده یا غم

هیچ کس نفهمید واسه چی پرپر میزنم


چه جوری از غریبی من تو خودم زار میزنم


هیچکس نپرسید چرا دلم پریشونه


حتی یکبارم نشد اشک چشامو ببینه


هیچ کس نفهمید که چرا ساکت و غریبه شده


چی بسر دلم اومد تبعید یک گوشه شده


از همه کس فراریه! طاقت موندن نداره


خودشم باورش شده! آخر موندگاریه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 20:1  توسط مهدی شهمرادی   | 

گریه ها بسه دیگه

دفتر عشق که بسته شد دیدی منم تموم شدم                 خونم حلال ولی بدون به پای تو حروم 

اونیکه عاشقت بود بدجوری تو کار تو موند                 برای فاتح دلت حالا باید فاتحه خوند

تموم وسعت دلو بنام تو سند زدم                              غرور لعنتی میگفت من بازی عشقو بلدم

از تو گله نمیکنم اردست دلم شاکی ام                        چرا گذشتم از خودم چرا غرق تاریکی ام

دوست ندارم چشمای من فردا به افتاب وا بشه             چه خوب میشد تصمیم تو آخر ماجرا بشه

دست و دلت نلرزه بزن تیر خلاصو                           از اون که عاشقت بود بشنو این التماسو

بزن طاقت موندن ندارم دیگه نه نمیتونم                 خسته ام ازاین شب گریه ها بسه دیگه نمیخونم

این اخرین خواهشمه قبول کن برای اولین بار        بزن بزار راحت بشم از این دنیای بد و نکبت بار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 19:59  توسط مهدی شهمرادی   | 

قدم می زدم

 

 

روزها در کوچه باغی نگاهت قدم می زدم اما دریغا که لحظه ای مرا درک نکردی .......

 

چشمان همیشه گریانم را مسخره می کردی و از پشت به من نیشخند میزدی.

 

همیشه در برابر جنگل وحشی نگاهت خزان بودم..... 

 

خار بودم و از شرم آب بودم و باز از حرارت عشقم به تو بخار می شدم

 

و به آسمان میرفتم ..... 

 

آنقدر بالا میرفتم تا به خدا برسم چون او بهترین بود برای گوش به درد و دل های من .....

 

حال اون روزها گذشته و هروقت که به آن فک می کنم موجودی از پشت

 

پنجره خاطراتم با تمام وجود فریاد می زند که هیچگاه فراموشت نمی کنم...... 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 17:42  توسط مهدی شهمرادی   | 

شروع شد

 

 

 

 

 

 

همش با یه اس ام اس شروع شد

اون یه اس ام اس فرستاد برا من ، منم یه اس ام اس فرستادم برا اون

من جوون بودم اونم جوون بود

بهش نگاه کردم بهم نگاه کرد

دید که منو میشناسه (آخه همکاریم )

لبخند زد منم لبخند زدم

گفت دوستیم

گفتم دوسته دوست

گفت تا کجا

گفتم دوستی که تا نداره

گفت تا مرگ

خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره

گفت باشه تا پس از مرگ

گفتم نه نه نه تا نداره

گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ

بازم با هم دوستیم

تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشیم باهم دوستیم ، دوتا دوست واقعی

خندیدموگفتم تو براش تا هرجا می خوای یه تا بذار

ولی من اصلا براش تا نمی ذارم و همیشه دوست دارم

نگام کرد نگاش کردم

باورم نمی کرد ، میدونستم فرصتی برای اثبات خودم ندارم ، 

گفت بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم

گفته باشه : لبخند

تو هر وقت به من رسیدی یه لبخند بزن و منم می گم فدای اون لبخندهات

هر بار یه لبخند میزد به من و منم با لبخند می گفتم فدای لبخندهات

زیباترینم  

باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی دوستیم دوسته دوست

و همیشه یه چیزی تو دلم فرو می ریخت

یه روز دو روز یه هفته دو هفته یه ماه دو ماه

آره عمره دوستیمون خیلی کوتاهتر از عمر دوستی تو قصه ها بود

اون حالا بعد از چند ماه داره میره

یعنی دارن اون با رضایت خودش ازم میگیرن

نمیگه بر می گرده

آخه اونم به اندازه من مطمئنه که دیگه پیشم نمی یاد

با همون لبخند همیشگی به من لبخند زد

ولی این دفعه من نتونستم لبخند بزنم و بگم ............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 17:39  توسط مهدی شهمرادی   | 

کسی در میزند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 15:5  توسط مهدی شهمرادی   | 

بدون دلیل

 

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت

 

ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه نخواستي به حرفهام گوش بدي

 

خبرم کن........ يه روز قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه

 

روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت

 

بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه

 

يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم

 

بيا حتمآ بهت احتياج دارم

-----------------------------------------------


وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي

 

نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از

 

سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت

 

 خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه

 

 ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که

 

حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي

 

 به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد.

 

وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش

 

اونها رو مي لرزوند


-------------------------------------------


خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی.

 

وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی

 

لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس

 

نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد .

 

وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها

 

 به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند

 

می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری

 

 که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» وحس می کنی که دیگر

 

تنها نخواهی ماند.


----------------------------------------------


شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به

 

 گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور

 

 از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا

 

خوشه ای بچينی! شاگردبه گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی

 

برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟و شاگرد با حسرت جواب داد:

 

 هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت ترميديدم و به اميد

 

پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق

 

 يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد

 

 که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش

 

که بازهم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت

 

کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او

 

 در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم،

 

انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.

 

 همين!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 15:3  توسط مهدی شهمرادی   |